• chartblogs چیست؟
  • chartblogs یک آرشیو بزرگ از مطالب وبلاگ های ایرانی می باشد که با عضویت درآن می توانید در صورت از دست رفتن مطالب با استفاده از chartblogs یک نسخه پشتیبان از مطالب خود در اختیار داشته باشید.
  • با chartblogs می توانید مطالب خود را برای جستجوگرهای وب بهینه کنید و بازدید وبلاگ خود را افزایش دهید.
  • به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد يك شمع روشن كنيد !
    chartblogs هیچگونه مسئولیتی در برابر مطالب ارسالی و منتشر شده از سوی کاربران و وبلاگ های آرشیو ندارد
    مکان تبلیغات شما

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

    انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



    ساعت دستبندی LED Arina اسپرت

    ارائه شده در رنگ های مختلف و زیبا

    هم یک دستبند اسپرت و هم یک ساعت LED

    دارای تقویم روز شمار

    این ساعت در حالت عادی خاموش بوده و با

    لمس آن ساعت روشن و نمایان خواهد شد.

    دارای 6 ماه گارانتی تعویض

    قیمت : 15000 تومان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک ریبن آبی توضیحات عینک ریبن آبی





    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    با ظاهري جالب و كيفيتي بينظير وفوق العاده شيك و زيبا

    ساعتي با ظاهري متفاوت، مدرن و همچنين با دوام

    يكي ار محبوب ترين و پرطرفدارترين ساعت ها در اروپا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    رنگبندي:سبز, قهوه اي , نارنجي ,مشکی و قرمز .سفید

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه




    trying to be

    خب...اینجا روزَنه‌س! یکجورهایی مأمن امن من شده، یکجور سرپناه،  یعنی اگر تا آخر دنیام

    برم پای پباده برمی‌گردم تویِ خونه‌ام.

    گاهی حق می‌دم به خودم که چرت و پرت بگم، درگیر باشم، گریه کنم، اصلا بزنم همه کاسه 

    کوزه‌ها رو بشکنم و درست شبیه همین حالا، هیچ انگیزه‌ای برای ادامه زندگی نداشته باشم.

    متاسفانه این رنج‌های جهان سومیی شبیه آش‌کشک خاله‌س، مجبوری بخوریُ پاش هم 

    بشینی.

    دستمال بستم دور سرم، مشغول تمییز کردن روزنه‌ام، نوشته‌های اضافی رو گذاشتم

    تویِ انباری و به روز‌های تازه فکر می‌کنم برای نوشتن، دلم می‌خواد وسعتِ روزنَه‌ام

    قد یک پنجره آفتاب‌گیر بشه.

    دوباره می‌سازمت روزَنه :))) اگر چه‌با خشت جان خویش دی:


    پانوشت اول: گور بابایِ هرچی دانشگاه و بی‌کاری و اعصاب خُردیه.

    پانوشت دُیوم: عادی می‌شه...عادی می‌شم

    سِیوم: :) 

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    جمعه 09 بهمن 1394 ساعت 07:07:22
      برچسب ها :

    آمیگو

    زندگی یک نسبیت بزرگ و بی‌رحمانه‌است که هرفوتش می‌تواند شما را آنی خوشبخت یا‌ به 

     بدبختی بکشاند، که البته زیاد هم بد نیست، یعنی درواقع خوب که نگاه کنی اصلا بد نیست.

    -می‌دونی؟! همه‌ی زندگی یک منزویِ اجتماع‌گریز بودم

    +سرم کلاه رفته پس (خنده) 

    -چجورم! (خنده) 

    همه‌ی بدبختی‌های آدمی نه فقط از سرِ توارث بلکه درنهایت تاسف از آنجایی نشأت می‌گیرد 

    که شما خانواده‌ای منزوی، ایرادگیر،بدرابطه‌ایجاد کن درخود فرورفته داشته باشید که درنهایت

    وقاحت شما را متهم به گوشه‌گیری هم می‌کنند.

    +اعتراف کن!

    -عمیقا دلم یک مقصد موقتی می‌خواد، یه نقطه عطف که بتونم با خیال راحت دست روی شونه

    خودم بزنم و بگم: هی مشی دِمت گرم!

    +فقط خودت؟! 

    -یعنی نمی‌دونی که من چقدر عُقده توجه و محبت دارم؟!

    + (خنده) 

    (سکوت) 

    + باحالی...خوشم میاد ازت، می‌تونم با همه وجودم دوستت داشته باشم، برات کافی نیست؟! 

    - برام مهمه! ولی وقتی خدا راست راست توی تخم چشمام نگاه می‌کنه و می‌پرسه ای بنده‌ی

     ناخلف من! آیا من برات کافی نیستم ؟! من هم پُر رو پُر رو، رو کم‌کنی طور جواب می‌دم: تو 

    خودت آب مَماختو تنهایی بالا بکش، نمیخواد برای من کفایت کنی، مسلما، و درنهایت احتراما

    راضی‌کننده نیست علاقه‌ی یک نفر به تنهایی....

    +دمتم گرم! 

    -نه...نه...سوتفاهم نشه، مهمی! مهم‌ترین توی زندگیم! ولی من ازون دخترا نیستم که علاقه‌ی

    یک نفر به تنهایی اونقدر به وجدم بیاره که دست از باقی آدم ها بکشم.

    +(خنده) میخوای خراب‌ترش نکنی؟! (خنده بلندتر)

    - همه‌ش زیر سرِ محیط! (درمانده) 


    اعتراف سختی نیست، من یک عدد بازنده‌ی بازنده‌ی بازنده‌ام.هرچه دست‌و‌پا بزنم بیشتر خودِ

    حسودِ ناکفایتم رو به روی آینه شکل من بودن می‌گیرد. دیگر نه حال تلاش دارم نه هرچه پیش 

    از این کردم اسمش تلاش بوده. من فقط یک خندانِ منفجرشَونده‌ام که از قضای روزگار نفس

    می‌کشد و نبض دارد.


    +همین حالا دلت چی می‌خواد؟! 

    -که از من بهتر باشی و من مثل همه‌ی احمق‌ها آویزونت بشم، البته معیار خوشگلی رو‌ از احمق 

    شدنم فاکتور بگیریم! 

    +بهتر نیستم؟! 

    -نه نیستی! دقیقا روی همون پله‌ای واستادی که من هم ایستادم.

    + مَردساالاری جلو برم؟! 

    -نه دوستم داشته باش و با همه‌ی این حرف‌ها برگرد رویِ پله‌‌ای که من واستادم!

    +باید چی کار کنم؟!

    - تا غروب فرصت داری که ایتالیایی یاد بگیری، بعد هم شبونه بیای دنبالم و فرار کنیم سیسیل

    اونجا یه دارودسته‌ی سیسیلی‌ها راه می‌اندازیم و تو هم سبیل می‌ذاری، یکمم رنگ سفید برای

    موهات! 

    + خب...

    ( به اینجای متن که رسیدید این آهنگ رو اول پلی کنید بعد برگردید و باقی متن رو بخونید




    - بعد اینبار بدون ترس از آینده، کنار هم دراز می‌کشیم و خونواده تشکیل می‌دیم.

    +ازدواج نمی‌کنیم قبلش؟! 

    -هی! ما همین الانشم سفید سفیدیم! 

    (سکوت) 

    بعدش شکلات قاچاق می‌کنیم و تبدیل می‌شیم به بزرگ‌ترین باند قاچاق شکلات! 

    + با اعضای خونوادمون!

    -اره با اعضای خونوادمون! تو می‌شی گادفادِر

    + و تو هم گادمادِر! (خنده)

    - دقیقا! 

    + کلی خدم و حشم دور خودمون جمع می‌کنیم و همه‌ی قاچاقچی‌های خرده‌پایِ شکلات رو

    به خدمت می‌گیریم، هرکسم از خط مَشیِ ما تخطی کرد؟!!!

    -براش کلّه ماهی مُرده می‌فرستیم! 

    +زندگی‌مون رو به رفاه می‌ره و من دیگه این بدمصب رو نمی‌کشونم روی کول‌مو از این شهر

    به اون شهر! 

    -وسط نقشه‌های من غر نزن! 

    + چشم گادمادِر‌جان!

    - (سکوت) و ما غرق در رفاه می‌شیم! فکر کن! صبح‌ها توی وان شکلات می‌خوابیم، برای نهار

    خوراک شکلات با پلو‌ می‌خوریم، لباس‌هامون با خرده‌های شکلات درخشان زینت می‌شن، معرکه

    نیست؟!

    + از دیابت می‌میریم؟! 

    -مسلما! 

    +همیشه دوست داشتم پروندم با دیابت بسته بشه! 

    - احمق (خنده)

    +موافقی قبل از اینکه زبان ایتالیایی یاد بگیرم و شرایط سفر رو فراهم کنم و تو یه چمدون برای هردونفرمون ببندی...

    -دوتا کوله هم کفایت می‌کنه! 

    +خب...خب...دوتا کوله رو پُر کنی بریم یه فیلم ببینیم؟!


    زندگی یک نسبیت بزرگ و بی‌رحمانه‌است، یک تکان، یک فوت کفایت می‌کند تا زندگی‌ات را 

    غرق خوشبختی یا مچاله در ورطه‌ی بدبختی بیندازد، اما هیچ‌کدام از این‌ها بد نیست.

    بد دقیقا از آن‌جایی شروع می‌شود که می‌فهمی هیچ فوتی، هیچ باد مخالف یا موافقی

    در زندگی‌ات جریان ندارد، تویی و بی‌کران و بی‌کران‌ و بی‌کران و بی‌کران هوایِ مانده و 

    فرسوده در زندگی‌ات‌....




     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها : خنده ,شکلات ,همه‌ی ,دقیقا ,بی‌کران ,کفایت ,دوتا کوله ,اعضای خونوادمون ,برات کافی ,نسبیت بزرگ

    آداب خود خر کنی

    آدمیزاد یک عدد یار دیوونه‌تر از خودش داشته باشه، مگه می‌تونه حالش بد بمونه؟! 
    مثل بچه‌ها راه می‌ندازمش دنبال خودم هرجا اونم از خدا خواسته، دقیقا مثل یک بچه 
    وروجک وادارم می‌کنه درهر حال و شرایطی خل بازی دربیارم، حتی توی دفتر روزنامه!
    :* :* :* :* :* :* :* :* 
    عکس‌بای: مَرد، یک کافه که اجازه سیگار کشیدن نمی‌دادن، نتیجتا میزشون سالم موند
    بعد فهمیدم، مَرد تحقیقات میدانی کرده بود که یه وقت نکنه فیری اسموکینگ باشن و 
    دوبارهمثل اون دفعات میزشونو آتیش بزنم :)))))


    + روشنگری نوشت: قابل توجه دوستان، بعله من اضافه وزن دارم از دستام مشهوده،
    این دون دونای روی دستمم مو نیست، یه کوفتی شبیه کَک و مَکِه
     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها :

    text14

     فکر می‌کنم پیش از این هم گفتم که چقدر از تلگرام و این بند‌ُبساط کراپ بازیش بیزارم

    و هردفعه برای عکس پروفایلم‌باید کلی دلقک بازی دربیارم که مشخص نشه درد کراپ که

    عکسم غیر عادیه :)))))


    +چهارصبح به سفارش گردُغبارای دوست‌داشتنیم نشستم کف اتاق از خودم سلفی می‌گیرم

    برای پروفایل تلگرامم



     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها :

    دائما یکسان نماند حال دوران...

    خیلی جهان سومی‌بازیه که یهو تَنگِ غروبِ جمعه یادتون بیفته، نُه ماه از دست دادن به اون

    مَرد دوست داشتنی می‌گذره و روز‌ها رو می‌شمارید برای وقتی که دوباره بیاد و شما از روی

    سکو بپرید و مقنعه‌تونو صافُ صوف کنید و با صدای لَوند بگید: آقای عُ‍..... و آقای عُ‍ برگرده 

    و دستتون رو گرم بگیره و بی‌هیچ مقدمه‌ای بپرسه اوضاعت روبه راهه دختر خوب؟!

    و تهِ دل شما رو قندِ میامی بسابن و آب کنن.

    خب، امروز خیلی فکر کردم، که چی می‌خوام و به چی نیاز دارم و دقیقا چی حالم رو خوب 

    می‌کنه، ازونجایی که زیادی زن عملم دست به هرکاری زدم. 

    یک کیک شکلاتی سوزوندم و روش رو حسابی با شکلات پوشوندم و با چای خوردم، معمولا در

    حادترین اوضاع شکلات به دادم می‌رسه اما امروز تاثیرش ثانیه‌ای بود و دوباره روز از نو.

    بعد تصمیم گرفتم به اون شیوه‌ی روانشناسانه معروف عمل کنم یعنی یک نامه سراسر از فُحش

    یک نامه پُر بدوبیراه به عامل بدبختیام بنویسم و رکیک ترین فُحش‌هایی که حتی مَرد هم 

    بلدشون نیست رو نثارش کنم، با مشخصات فیک و شماره خواهرم یک جیمیل فیک ساختم 

    و بعد یک وبلاگ فیک‌تر توی بلاگفا و شروع کردم به فُحش دادن و حتی برنکشتم که پُست 

    رو پاک کنم چون مطمئن بودم بلاگفا به نحو احسن این کار رو انجام می‌ده، تجربه جالبی شد

    اما باز هم حَوِلی در حالنا ایجاد نشد.

    به یوتیوب درمانی پرداختم، به فیلم درمانی، موسیقی درمانی و باز هم از هُنر نتیجه‌ی ثابت

    نگرفتم.

    مشغول فیس بوک گردی بودم که یادم افتاد نُه ماه پیش، شاید همین روز‌ها، دست آقای عُ

    توی دستام جا گرفت و من از شدت هیجان می‌لرزیدم و فکر می‌کردم چقدر دنیا می‌تونه 

    جای دوست‌داشتنی باشه.

    بعد ته دلم خواستم خیلی زود آقای عُ‍... رو ببینم و دست‌هاشو بگیرم و سفت بغلش کنم 

    بگم اوضاع میزون نیست...کاش من دخترخوندت می‌شدم و اوضاع رو درست می‌کردیم...

    بعدآقای عُ‍... لابد می‌گفت: اگر گفتی رمزمون چی بود؟! و من می‌گفتم:  دائما یکسان نماند

    حاالِ دوران، غم مخور....

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها : آقای ,اوضاع ,خیلی ,یکسان نماند

    text13

    ندای وراج درونی که خفه‌خون نمی‌گیره ثانیه‌ای،کاش لااقل من کَر مادر زاد بودم صدای درونم 

    رو‌ نمی‌شنیدم!

    + هندفری تا کیپ جفت گوشام چپوندم توی گوش‌هام با صدای بلند آلبوم جدید

    nine tracks mind رو گوش می‌دم و به هیچ چیز دیگه‌ای هم به جز لیریک آهنگ فکر نمی‌کنم


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها :

    من خودم در اکثر مواقع نمی‌فهمم چی می‌گم، چه انتظاری از بقیه!

    ناگهان چنان پوسیده بود در خود که سطح منابع طبیعیِ دریاهایِ تَنَش رو به گِل نشستن

    رفته بودند. 

    نهنگ‌های افسرده‌ی چشمانش،هرصبح با اولین تلالو انوار خورشید با باله‌هایی گره کرده 

    در هم، رو‌ به آسمان در طلب بارِش یکصدا دعای باران ‌می‌خواندند.

    شبی دعایشان به بار نشست و میوه‌ی اجابت داد و باران گرفت.

    صبحِ فردای همان شب،  با نخستین طوفان چشم‌هایش، تمامِ نهنگ‌های افسرده‌ی

    از خدا باران خواسته‌ طی مراسم مقدسِ شکرگزاریِ باران دست به خودکشی دسته جمعی

    در شرقی‌ترین سواحل نگاهش زده بودند.


    + nine tracks mind, در کُل راضیم ازش، خدا راضی باشه.

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها : باران ,نهنگ‌های افسرده‌ی

    با اخلاق سگی به شب اسیرم، تا اطلاع ثانوی

    هی! شما! همین حالا سی‌صدوپنجاهمین نفری هستی که بالقوه قصد دارم پاچه‌ات را بگیرم،

    سرت داد بزنم، مسخره‌ات کنم، مُشت بکوبم توی دندان‌هایت، خون دهانت را پُر کند.

    پایش که بِرسد یک چاقویِ ضامن‌دار حرامت کنم تا ریختت‌ را دیگر این دورُبر نبینم.

    مثل همه‌ی آن سی‌صد‌وسی‌ُ چهارنفری که سرشان هوار کشیدم و بعد از نوشیدن یک قلپ

    از لیوانِ بزرگ قهوه‌ی بدون شکرم، نفله‌شان کردم.

    ذاتِ وحشی‌ام آن‌قدر همه را نگران کرده که اگر همت می‌کردند پای نوشته‌های دلواپسی‌شان

    هشتگِ مشی یا دوشنبه، امید و یا هرکوفت دیگری که بتواند غیر مستقیم به من اشاره کند

    را می‌زدند، در سراسر جهان(؟!) تِرند می‌شدم.

    یک دلِ نیمه سیر گریه کردم، مچاله در رخت‌خوابم پای فارست‌گامپ نشستم و برای هزارمین

    بار گریه کردم.

    +حِس ننگِ تنهایی دارم، یک‌جوری که انگار من آنورِ اقیانوس افتاده باشم و تمام جمعیت‌ 

    کره‌ی زمین یک‌ وَر دیگر اقیانوس.

    + ایبوپروفن نمی‌تونه جایگزین ژلوفن باشه توی این قحطی و کوبش نبضِ سردرد.

    +می‌خوابم که وقتی چشم باز کنم اوضاع رو به راه باشه.

    +خوب می‌شم..


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها :

    به آلما توکل

    تهمینه حدادی را بیشتر دوست می‌دارم، برایم ثابت شده‌است که انگار هرچه آدم از خودش 

    فراتر برود، هرچه از خودش بگریزد و‌ بخواهد کَس دیگری بشود، نَفَسش بوی عُقده می‌گیرد.

    من تهمینه حدادیِ دغدغه‌مند را بیشتر از آلما توکل برتری طلب دوست دارم.


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    سه شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 03:49:11
      برچسب ها : آلما توکل

    فارغ از پست قبل

    تب بالایی دارم، موقع راه رفتن تلو تلو می‌خورم اینور و اونور. قبلش برای مامان

    نوشته‌ای که درمورد نویسندگی درحالت غیرعادی نوشته بودم رو خوندم و حالا دیگه

    مطمئن شده یه چیزی مصرف کردم:)))  دیشب یک آن گفتم تموم شد و به نیستی پرتاب شدم

    و خلاص شدم اما بجاش درست مثل تمام این چند وقت صبح ساعت چهار بیدار شدم.

    قدیما مامان می‌گفت آدمای مریض بخاطر دردشون ناخودآگاه سحرخیزن.

    میخوام برم دوش بگیرم و تخت تا صبح فردا بخوابم که صبح زود برم دانشگاه.

    البته نه برای درس خوندن، شاید برای کشف سوژه برای نوشتن.

    غرغر کاری رو از پیش نمی‌بره... دلم یه نقطه عطف می‌خواد، درست وسط همین 

    بیست و چندسالگیم.....

    که بتونم به خودم بگم‌دمت گرم مشی.....

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها :

    مونولوگ یا استفراغ‌های تب‌دار یک مریض روانی.....

    -چنان می‌گویند: هیچ چیز شبیه عشق‌های قدیم نمی‌شه! 

    انگار که ما خبر نداریم توی آن محیط خفه‌ی الکی مذهبیِ آن‌وقت‌ها دخترها در رویای آزادی از 

    خانه‌ی پدر شوهر می‌کردند. هرکس نداند من که خوب می‌دانم طهورا برای آزادی عمل در همان 

    اندک حق اصلاح و  آرایش ازدواج کرده بود و سمیه برایِ دو در کردن چادر اجباری خانه‌ی 

    پدرش که همیشه مستِ پاتیل بود.

    آن دختر کوچک را هم برای حرام نشدن توی خانه پدرش دادند دست یک مرد ورژن اپتودیت‌ 

    شده‌ی شوهرای خودشان که سال دوم زندگی‌ش توی تقویم‌ خط نخورده محبور شد بنشیند

    پای بزرگ کردن یک بچه‌ی نخواسته.

    اصلا حالم بهم می‌خورد وقتی یکی‌شان می‌نشیند زیرپایم که یعنی زندگی‌های ما آنقدر بد بوده 

    که اینجور نگاه اسیری به ازدواج‌ داری؟! و من فقط لبخند می‌زنم...می‌دانی؟! از همان لبخندها 

    که انگار داری از پشت آن نقابِ خندان هرآن منفجر شونده محتویات سبز استفراغ می‌کنی تویِ 

    یقه‌ و آستینت! با بله‌های کِش دار و معنادار گویان.

    (سکوت) 

    یکبار هجده سالگی‌هایم عاشق کسی شدم که فاتحانه توانستم با تمام لج‌بازی‌های کودکانه‌ام 

    قلبش را فتح کنم، همیشه می‌گفت قبل از هجده سالگی باید س.ک.س را تجربه می‌کردی، 

    همین حالا هم کلی برایت دیر شده‌. حق تماما با آن مفتوح عاشقانه بود، پیش از این‌ها باید 

    خودم‌ را واررسی می‌کردم و می‌شناختم، پس بلافاصله شروع کردم به جست‌و‌جو و کشف 

    خودم. تمام مدتی که نفس نفس زنان، در پیچ‌و‌خم جنس مذکر می‌دویدم تا به اصل خودم برسم

    به یاد تهورا بودم، به یاد سمیه، به یاد آن خواهر کوچک که تمام ایده‌آل‌هایشان از عشق به رهایی

    از خانه‌ی پدر خلاصه می‌شد و لذت آرایش کردن و دمی آسودن زیر سایه‌ی مُنجی.

    هیچ‌کدام از آن‌ها شبِ زفاف را با شیطنت شروع نکرده بودند، یاد هیچ‌کدامشان نداده بودند 

    که اصلا چطور باید شروع کنند.

    جایی خواندم که عشوه‌گری و لوندی بصورت پیش‌فرض از ابتدای خلقت روی زن‌ها نصب شده

    تمایل عجیب غریب نسبت به بالا و پایین‌های مسائل خاک‌برسری، اما این زن‌ها(که‍ خلاصه

    می‌شدند به تمام شناخت و رویاروییِ من از و شاید به زن‌ها) عاری از هرگونه میل بودند.

    یکی‌از افتخارهای مذهبی‌ها همیشه این بوده که با روی کار آمدنشان، زنده به گوری دخترها را

    از میان برده‌اند، اما مگر قتل و غارت عشوه‌گری دختر را نابود کردن کم از جنایت گناه دارد؟! 

    (سکوت) 

    خودم همیشه دوست داشتم‌ با مَرد‌های مطلقه بپرم! مَرد‌هایی که اول جوانی‌شان بی‌تجربه 

    هولشان داده بودند توی زندگی و بعد از یک طوفان درست‌و‌حسابی آب‌دیده شده بودند.

    ترجیحا سی‌و‌پنج به بالا که حسابی پیچ‌و‌خم‌های زندگی را رانده باشند و بدانند دقیقا کجای

    زندگی چاله چوله کاشته‌اند و نشود دلشان را با زرق‌و‌برق‌های پوشالی بُرد.

    از بد ماجرا هم زد و تا وقتی که به بیست‌و‌چهارسالگی برسم، دورُبرم را یک مُشت مَرد

    مطلقه‌ی عاشق پیشه پُر کرد.

    مَرد‌هایی که پیج فیس‌بوک زن‌های سابقشان را چک می‌کردم و حریصانه خوشبختی به‍ خاک

    و خون کشیده‌ایشان را با هیزی از زیر نظر می‌گذراندم.

    تصور می‌کردم که یک شب تب‌آلود -دقیقا مثل همین شب- از حرارت بالا به هذیان و تشنج 

    افتاده‌ام، بعد مثلا یکی‌ از همان مَرد‌ها می‌آید و آن‌قدر سفت بغلم می‌گیرد که از لرز بیفتم.

    (سکوت)

    هیچ وقت گفته‌ام که مذهبم پیرو خطِ بغل است؟! پسرهای جوان و خام توی دلشان بهم 

    می‌خندند و ترس همیشگی‌شان را قورت می‌دهند و با صدای بلند می‌گویند که عقده‌ایم.

    اما من که‌ ناراحت نمی‌شوم، چون واقعا عقده‌ایم!

    همیشه در دردمندترین لحاظات عُمرم تصور می‌کنم که از جانب کسی بغل شدم.

    بعد ناگهان، انگار که طوفان تمام شود، قایقم آرام بگیرد، ابرها گوشه‌ای خیز بردارند

    حالم آفتابیِ آفتابی می‌شود.

    من عقده‌ایم! (خنده) یک عقده‌ای حرفه‌ای!

    (سکوت) 

    (جدی) آنقدر عقده‌ای شدم که یکهو به خودم آمدم دیدم، از هرچه مَرد توی واقعیت است 

    می‌ترسم، به همین راحتی بدون هیچ مقدمه‌ای از مَردهایی که کمین کرده‌ بودند تا زیر زیرکی 

    دلم را ببرند و بعد‌ به محض اینکه فهمیدند قافیه را روی بَند باخته‌ام توی عدم رهایم کنند، 

    ترسیدم.

    (سکوت) 

    بازنده، بازنده است دیگر، زندگی را که نمی‌شود با یک بازنده‌ی ترسو پیش بُرد...می‌شود؟!

    (سکوت) 

    و از آن به بعد من دیگر شبیه هیچ چیز نبودم جز یک توده تنهایی عمیق...ترحم انگیز...پوچ...

    (سکوت) 

    (دندان‌هایش را بهم می‌فشارد) یکی یکی مَرد‌های مطلقه‌ی دور‌وبرم را توی عمیق‌ترین

    قسمت اقیانوسی ذهنم غرق کردم و عشق شد محدوده‌ی ممنوعه‌ی زندگی‌ام.

    مَرد‌ها را بدون آلتشان دیدم و  آغوش‌ِ زخمی‌ِ دردناکم را با پماد ویکس مرهم گذاشتم و 

    آغوش‌ را فراموش کردم.

    (سکوت) 

    هیچ وقت مذهبی نبودم، از سرِ الزامات معمول حتی باور داشتم دنیا حاصل بیگ‌بنگ ساخته

    نشده و خیر سرش خدایی دارد، خالق خطاکاری(زیرلب) یا شایدم خالق هیجان طلب...

    درست شبیه خودم....

    اما لَوندی‌ام‌ را در شب تاریکی در انتهای کوچه‌ای بن‌بست گیر انداختم و‌با ضرب پنج چاقو به

    قلبش برای همیشه کُشتم.

    بعد هم آمدم توی قبری که برای خودم کنده بودم- پای همان درخت اناری که قرار بود من‌بعد

    سرخیِ خونِ مرا به بار بنشاند- دراز کشیدم (سکوت) چشم‌هایم‌‌را بستم و تا ده شماره، شمرده 

    شمرده، شمردم تا سمی که به خورد خودم داده بودم اثر کند.

    یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...هشت...نه....به ده نرسیده همه چیز تاریک شد و 

    دنیا به آخرش رسیده بود می‌فهمی؟! به آخرِ آخرش! نه برزخی وجود داشت و نه حساب کتابی

    و نه حتی خدایی! تاریکی بود و تاریکی بود و خاک! باران هم گرفته بود. از روی قبرم نیم‌‌خیز 

    فریاد کشیدم: آخر مادر قبح‍.... آب هست! اما کم هست! ببند این لامصبو! من که تراژدی نیستم! 

    این یک کُمدی معرکه‌س!  ببند تا نیومدم....

    (سکوت) 

    سه روز اول اقامتم توی اون خراب شده مُدام اسمش را فریاد می‌کشیدم...

    علی...علی...علی...علی....علی...علی....علی....علی....علی....علی...علی..

    مثل یک ساعت آونگ‌وار که با جیغ‌وجوغِ پرنده‌اش میخواهد زمان را خَرفهم صاحبش می‌کند.

    آغوشم هنوز هم زخمی بودند، من او را می‌خواستم اما او طبق معمول در سفر بود و برای 

    زخم آغوشم، روزی سه باز در آغوش کشیدن بالشتِ سفید رنگِ روی تخت را تجویز کرده بودند

    توی دلشان هم می‌خندیدند و بهم زیر زیرکی می‌گفتند: عقده‌ای...عقده‌ای و بعد فرار می‌کردند.

    (سکوت) من روزی سه بار بالشت‌ها را در اغوش می‌گرفتم و می‌دانستم درمان مَرگم‌درآغوش

    گرفته شدن است نه درآغوش گرفتن و او لابد در شن‌های کویر مرنجاب با دوربینش غرق می‌شد

    عاشق تپه‌های مَرنجاب شدم، هرشب یواشکی با گوشی یکی از همان‌ها که صدایم می‌کرد 

    عقده‌ای می‌رفتم اینستاگرام و تمام عکس‌هایش را لابه‌لای شن‌های کویر تماشا می‌کردم.

    (سکوت) 

    بعد طاقت نیاوردم، شبانه بالشت‌ها را بهم بافتم و از پنجره‌س محبوس‌‌گاهم فرار کردم.

    عینک دودی به چشم با روزیی آن روزم که‌ با دزدی از جیب آن مَرد توی مترو بلند کرده بودم 

    برای تور یک روزه‌ی  مرنجاب ثبت‌نام کردم.

    راهنما چوب به دست مردم‌‌را بالای شن‌ها هدایت می‌کرد که من خودم را فوری چپاندم لا به لای

    شن‌های تپه‌ی کناری.

    فرو رفته بودم در بطن تاریکی، نطفه‌ام را از نو در رحمِ شن‌ها بهم گره زدم تا نه‌صد سالِ بعد

    که شاید دختر خاک و کویر به دنیا بیایم، پدرم طوفان باشد و مادرم شن‌ها.

    شاید بعد‌ها همانجا با رهگذری آشنا می‌شدم و پنهانی به دور از چشم مادروپدرم، هم را 

    می‌بوسیدیم و من از نو عاشق می‌شدم...

    بعد لابد آن رهگذر درست شبیه یکی از همان‌ها که در تناسخِ پیشین زیستنم، زیر درخت انار 

    توی عدم رهایم می‌کرد و دوباره سیاهی....

    - هی راستی مادر! آن مَرد که بابا پسندش کرده بود! با‌آرایش کردن من که مشکل ندارد؟! 

    بزور روی سرم چادر نمی‌کشد؟! اگر سر دوسال بچه نخواهم؟! 


    (صدا از دور) +مبارک است

    (نور از روی صحنه می‌دود)



     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها : سکوت ,عقده‌ای ,تمام ,شبیه ,مَرد ,بودند ,شن‌های کویر ,درست شبیه

    My future, soon

    بر همگان البته واضح و مبرهن من تا چه حد خفنی مستعد اعتیاد و کشیدن انواع و اقسام موات

    ها هستم، خانوادمم می‌دونن، البته این رو هم می‌دونن که من دو دقیقه بشینم حوصله‌ام سر 

    می‌ره و اصولا همیشه یکجور خلأ درونم وجود داره که هیچ‌کس و هیچ‌چیز و هیچ‌جا تا بحال

    نتونسته پُرش کنه! فردا و پس فردا من تبدیل شدم به یک معتاد حرفه‌ای نگید چرا و چطور،

    این مشی که دختر خوبی بود! چطور شد ای‌طور شد! 


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها :

    دنیای این روزای من...

    پشت سیستم می‌نشینم و تایپ‌ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ 

    می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و باز هم 

    تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و تایپ میکنم و 

    تایپ می‌کنم.

    نقطه‌ی آخرش را که می‌گذارم به این نتیجه می‌رسم خوب که چه! بنویسیم که چه بشود،

    بقیه نخوانند و فقط از سر اجبار لبخند :) تحویلم بدهند که چه! اصلا برای چه اینجا نشسته‌ام 

    این همه وقت هی تایپ کردم و مزخرف سرهم کردم چه شد؟! از این به بعد باید چه شود؟ 

    هویت مجازی‌ام‌ عجیب پیرو خطِ پوچیسم پدرم شده، هوای تازه می‌خواهم‌...هوای تازه..‌

    بی‌ایده و رویا و فکر ماندن بدترین درد دنیاست.

    صبح بعد از دَک کردن بچه(شما بخوانید رهسپار کردن) به مدرسه توی رخت‌خوابم دراز کشیدم 

    و به انتخاب واحد احمقانه‌ای انجام‌ دادم فکر می‌کردم(وسط‌هاش ناخنکی به آینده و گذشته هم

    زدم) شنبه و یکشنبه از ساعت هفت صبح تا هفت شب کلاس برداشته‌ام خیر سرش قالش کنده 

    شود توی دو روز، اینجور تخریب بی‌سابقه بوده در تمام عمرم.

    اما حالا که نگاه می‌کنم شاید این حجم‌ از پدر درآمدگی خودش یک جور منبع تولید ایده باشد

    (جانِ عمه‌ام) پس‌ زیاد هم بد نیست.

    بی‌ایده ماندن بدترین مرضی‌ست که می‌تواند به جان کسی بیفتد، نتیجتا اگر می‌خواهید کسی 

    را نفرین کنید شیوه‌ی دل خنک کنی‌است برای بهم ریختن زندگی منفورین.


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها : می‌کنم ,تایپ ,تایپ می‌کنم ,ماندن بدترین ,هوای تازه

    غرغرغرغررررررر

    شبکه‌ی چهار برای جشنواره فیلم یه برنامه نقد روی آنتن می‌بره با عنوان«نقدچهار/سینمای 

    ایران» که سفت و سخت روی اصول اسپویل نشدن داستان فیلم‌ها پافشاری داره و 

    عواملی رو که دعوت می‌کنه بیشتر شبیه یک جمع توی مهمونی هستن که حرف کم میارن

    دوسه دقیقه سکوت بینشون پیش میاد و مجری با پرسیدن سوالای درپیتِ اسپویلر نکن

    سعی در بیانِ  امر خطیر «چقدر هوا گرمه» میکنه :| 


    +اونقدر حسود هستم که وقتی بهم کار نخوره برای جشنواره(نه تاتر/نه فیلم/نه موسیقی 

    حتی!) ، بشینم و راجب همه‌چیزش غُر بزنم.


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها : برای جشنواره

    فلاش‌بک

    یک/ دوست دارم تمام یک ماه آینده رو وسط جنگل، توی یک کلبه‌ی چوبی لایِ مِه و دود هیزم 

    هی چای زغالی سر بکشم و هی قهوه جوش بیارم و بذارم ضبط با صدای بلند آواز بخونه‍

    منم گاهی همراهیش کنم و به انتظار بارون جلوی شومینه‌ی کلبه با آهنگ برقصم، 

    وقتی رسید به تِرَکِ I love rainy night  بارون بزنه و من بی‌مقدمه کلاه سوییشرت زرد

    رنگم رو بکشم روی سرم و بزنم بیرون.


    دو/ بهش می‌گم لااقل فراموش‌کار نباش، یادت بیاد سیاووشو که مجبور بود روزای بارونی 

    بشینه توی خونه و واسه زنش آواز بخونه: 

    (چراغا خاموش) 

    - هیچ تنها و غریبی، طاقت غربت چشماتو نداره.

    (سعید بیخ گوشم یه طوری ترومپت می‌زد که حس می‌کردم نُت‌هایی که از سازش بیرون 

    می‌ریزن هم لهجه‌ی اصفهانی دارن)

    -حالا! 

    وقتی دلگیریُ تنها، غربت تموم دنیا، از دریچه قشنگِ چشم روشنت می‌باره....

    ازون شب احمقانه پنج سال می‌گذره ولی من یه جوری یادش میفتم که انگار همین 

    دیشب بود بابا رو پیچونده بودم و توی ماشین قسم خورده بود جوری جلومو بگیره که 

    نتونم عادی زندگی کنم‌، خب حرف چرتی زده بود، چون من هیچ وقت عادی زندکی نکردم و

    مثل همیشه من و اون توی یک تیم بودیم.

    سه/ هرجور فکر می‌کنم می‌بینم توانایی تحمل کیمیا رو دارم، اما این یکی شبکه یکی رو نه :| 

    چهار/خوشبحال آدم‌هایی که دقیقه‌‌ای توی زندگیشون اتفاق رُخ میده 

    پنج/ شروع کردم از نو گاری کوپر خوندن،

    شش/ هیچ وقت با یه خنگ راه نیفتید دنبال یک کار، لیست سوال‌هاش از دیروز تاحالا 

    با من باید چی بپوشم،چطور رفتار کنم شروع شده و رسیده به من کارت دانشجوییمو گم 

    کردم، یک وقت کارت نخوان، البته برگه انتخاب واحد و کارت امتحانم هست :|

    هفت/ در حال عملیات خوددیوانه سازی و خود حوصله‌سربری.

    خصوصی‌نوشت: از همین تریبون آغاز تورنمنت‌های درگیری والدین عزیزم رو به خودم 

    تبریک می‌گم، لااقل اینجوری بازه‌ی زمانی حوصله سررفتگی‌شون به پایان می‌رسه و

     دست از سر من برخواهند داشت:|


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها : کارت

    زندگیِ روی گسل

    نشان به نشان این که تمام خانه‌ها و عمارت‌های مهم  را روی گُسل‌ها بنا کرده‌ایم و خوش و خرم 
    به زندگی عادیِ بدون نگرانی‌مان ادامه می‌دهیم، معلوم است که ذاتا عادت داریم رویاهایمان را 
    هم رویِ گُسل‌های آبستن روزگار بسازیم و در انتظار زلزله خیال خوش بنوشیم.


    + یک جدول آماریِ پوچ از جانب آدم‌هایی که در تخریب‌ رویاهای من کوشا بودند و حالا 
    می‌خواهند نظرم‌ را مِن‌باب این تخریب بگویم/ لیست اسامی را چک کردم نامِ زنده‌اش حتی
    میان مُردگان هم نبود، یاد حرف شش ماه پیش مادرم می‌افتم که می‌گفت: با حروف اسمُ 
    فامیلاین‌ بنده خدا هم مشکل دارن. راست هم می‌گفت، 
    رای‌های منفی لیست دلم را گرم می‌کند که بازگشتی درکار است، گاهی باید آگاهانه تمام 
    شیار‌های مغزت را شیره‌ی امید بمالی، منتظر بنشینی.

    +کله‌ی سحر، نان و حلوا و مولانایی که حلوا هوس کرده‌است حلوا! خیال اُخراییِ کویر 
    مرنجاب، پایِ برهنه، سینه‌ی زمین،شن‌هایِ آتشین خیال نبودنم را آتش می‌زند..‌.
    ما همه حاصلِ توارثِ بی‌خودِ محیطیم

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 05:28:23
      برچسب ها : حلوا ,خیال

    هذیون

    هرآدمی برای ادامه دادن به مسیرش، نیازمند یک بُت که البته زیاد هم 

    قابل پرستش نباشه و اوقات تلخی کنه و گاهی حتی حق این رو داشته

    باشه که جلوی شما فحش خواهر و مادر و پدر و برادر بده بدون اینکه

    توسطتون مورد قضاوت قرار بگیره.

    من تا بحال دو بُت داشتم که کاملا واقعی بودن و می شد مواقع گرفتاری 

    و فرو رفتگی بهشون چنگ انداخت و ار دریای صبوری بیکرانشون و توانایی

     خارق‌العاده‌ای که در زمینه‌یبه کتف‌گیری داشتن بهره برد.

    حالا کمی ماجرا فرق کرده، بت من غیر واقعی شده، از بین تمام دستورالعمل‌ها 

    فقط می‌تونم موافع فرو رفتگی تماشاش کنم و صدای ضبط شدش رو گوش بدم.

    زیاد هم بد نیست، فردا کسی نیست که بتونم باهاش بیرون‌برم، همه یا بی‌حوصلن

    یا تهران نیستن که بنابراین خودم‌رو ناهار بیرون دعوت کردم و‌سعی میکنم لذت ببرم

    از خودم بودن.

    چندوقت حوصله ندارم، کمی هم از محیط وبلاگ‌هامون می‌ترسم، ترس به اون معنا 

    که بکشم کنار و نگاهش نکنم که مبادا یاد چیزی بیفتم،گاهی مث بچه‌ها میام و فوری

    چیزکمو مینویسمو در میرم,منم مث مترجم منتظر یک هپی‌اند درست و حسابیم، مغزم

    تماما یک خوشی عجیب رو می‌طلبه،


    خصوصی‌توشت: +حالم خوش نیست، انگار که مثلا باردار باشم و تمام 

    هورمون‌ها اوضاع جسمی روحیم رو بهم ریخته باشه، متنفرم ازین حالتم....

    توی دوره دبیرستان که دچار این حس می شدم با کلی گریه همراه می شد 

    و حالا سروتهش با چهارتا فحش و دوش آب سرد و خواب هم میاد‌.

    عادی میشه‌‌‌‌‌......عادی میشیم‌.......


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:54
      برچسب ها :

    میان از اونور بوم‌دوری کنن میان از این ور بوم میفتن.

    چند وقت محض خنده پیگیر سر و کله به در و دیوار کوفتن بعضی خانوم‌ها 

    برای گرم نگه داشتن روابط همسرانشان با چنگ و دندان و توسل یافتن به

    هرگونه حرکت غیرمعقول هستم و با خواندن بعضی از مسیج‌های این کانال

    مادام به ذهنم می‌زند که این زن‌ها سرد نمی‌شوند؟

    از طرف مقابلشان هیجان و سورپرایز نمیخواهند؟ یارشان نباید مدام 

    به فکر از دست رفتن دلبرکشان باشد؟ آیا آنها تحت فشار روزمره قرار ندارند؟

    جذابیت نمیخواهند؟ نیاز‌های خودشان را اصلا رفع می‌کنند؟

    به اعتقادم رابطه از هرنوعش نیازمند تعامل و کشش‌های دوطرفه‌است.

    یک بده بستان مشترک، پایاپای! تعریف بعضی‌ها از رفع نیاز شرم آور است.

    خلاقیتشان عرق به پیشانی می‌آورد.بیایید لااقل کمتر فیلم‌پورنو ببینیم.

    (شاید هم من اشتباه میکنم و مخیله‌ام در فانتزی‌های جنسی مردانه وسط 

    برنج و خورشت نمی‌گنجد)

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:55
      برچسب ها :

    شغل آیندم.

    یک/ قدیم‌ترها وقتی از زیر زبانم بیرون می‌کشیدند که قرار است 
    در آینده چه کاره بشوم، به حالت صد درصدیی دوست داشتم نویسنده باشم.
    اما حالا اگر همان آدم بزرگ‌ها در سن بیست و‌چند سالگی‌ام بپرسند قصد دارم 
    باقی زندگی‌ام را به چه بگذرانم به یقیین جواب می‌دهم که حاضرم هرچه دارم 
    و ندارم را روی هم بگذارم و بگذرم اما بتوانم این چندصباح تا آخر عمر را یک پدر 
    باشم.
    دو/ مشغول تماشای یک فیلم لاتین سیاسی هستم، زیرنویسش را فعال نکرده‌ام 
    که بار اول حدس بزنم چه دارد می‌گذرد(در واقع این کار، یکی از تفریحات 
    بیمارگونه‌ی فوق سالمم را شامل می‌شود) وسط جریانات و حرص خوردن‌های 
    کاراکترها دائم حواسم پی روابط پدر و پسری دو نفر از شخصیت‌هاست و از 
    روند مبهم داستان جا می‌افتم.

    سه/با اینکه هیچ کاری از مجله‌ام‌ را انجام ندادم اما دلم می‌خواهد هرچه زودتر ا
    ز این همه انفعال راحت شوم.جسم و عقلم‌ در یک نبرد خیر و شر گون به مصاف هم
    رقته‌اند و مصداق عینی : یه دلم میگه نرم نرم یه دلم می‌گه برم برم، را به عرصه‌ی 
    ظهور کشیده‌اند.

    خصوصی نوشت/ هرثانیه به خودم تشر می‌زنم که نکند اشتباه بود؟ نکند باید خفه‌خون 
    می‌گرفتم و بعد سرم را به دیوار میکوبم که اعتماد بنفست کجا رفته ختر.
    نیاز دارم کسی بی‌جهت از حسن‌های نداشته‌ام تعریف کند.
     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:55
      برچسب ها :

    نه که اتفاق مهمی باشه اما وقتی ظهر از بچه‌ها شنیدم....

    سیستمِ رباطی و‌ معیارش تعداد بازدیدکننده‌هاس، دلیل قانع‌کنده‌ای برای برتری نیست اما

    روزنه جزو صد وبلاگ برتر شدنش رو واژه به واژه مدیون نبودن‌های توئه که با تمام دل 

    کشیده‍ می‌شدم تا از جای خالی حضورت دیوانه‌وار پست بنویسم.

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:55
      برچسب ها :

    من آدم موفقی نبودم.

    مامان هوار می‌کشد: آدامست رو قورت ندیا! 
    و من با آخرین آب دهانم محکم لاشه‌ی آدامس توت فرنگی را خصمانه فرو می‌برم.
    دعوایم شده، گفتم برود و محض تنوع هم که شده لا به لای این همه نبودن‌ها گم‌و‌گور 
    بشود.
    خانه آرام است، شعله‌های فیلم هندی بعد آشتی کنان، روز دادسرا کم کم خاکسترنشین
    می‌شوند،پوسته‌های ور آمده‌ی روحم را از تن می‌تکانم و بدون توجه به اینکه هنوز
    کارهای مجله‌ام‌ را نکرده‌ام و دو روز دیگر شنبه‌ است، «چه» را پلی می‌کنم و باز میگردم
    برای صدمین بار روی صحنه‌ی افتادن فوزر جوان که خوب چشم‌هایش را تماشا کنم،
    نرمی‌ِ خط خمیدگی پاهایش را در امتداد پله‌های چوبی کشتی دنبال کنم و از تمام
    شگفتی‌های حرکات ماهی‌وارش روی عرشه به دیگران بگویم که چقدر از مردهای 
    لاتین و صحبت کردن تند و‌تیزشان حظ می‌کنم. پر بیراه هم نگفته‌ام البته.
    چای تلخم را سر بکشم و فضای خالی میان دو ابرویم را که پُر از موهای زائد شده 
    خرت خرت بخارانم و خودم را در آغوش بطالت بیندازم که برسم به انتهای لیوان و 
    آدامستوت فرنگیی که برای قورت ندادنش، تُفش کرده بودم وسط چایَ‌م.

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:55
      برچسب ها :

    لبای خشکیدم دیگه حرفی واسه گفتن نداره.

    می‌پرسه حالت چطوره؟

    جواب می‌دم بد و بد و بدتر!

    بعد می‌زنه کوچه علی‌چپ و به مسخره بازی.

    درسته که گاهی قریب به همیشه از داشتن پسرک 

    پرشروشور مسخره‌ای که انگار هیچ حرف جدیی برای 

    گفتن نداره راضی و خوشحالم، اما امشب بشدت نیازمند 

    یک عدد پسر جدی بودم که بعد شنیدن کلمه‌ی بد از پشت

    تلفن شروع کنه از زیر زبونم حرف بکشه و بذاره

    این حجم از چرک و اشک و خون رو یکجا بالا بیارم.


    + امشب دل من هوس پیتزا کرده:|



     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 18:45:55
      برچسب ها : گفتن نداره

    درباب مضرات پیشرفت تکنولوژی یا دلم هوای دیاری غریب‌تر دارد...

    شاید حالا و با عقل الانت از هرسمت که وارسی‌اش کنی عجیب و احمقانه بنظر برسد

    اما من ایمان دارم که آن‌وقت‌ها چیزی به نام تله پاتی‌های مجازی بین‌ همه‌ی ما برقرار بود.

    همان وقت‌هایی که هنوز نوشتن مقدس بود، حتی سالی به یک مرتبه هم که شده توی آن

    باکس کوچک what's on your mind بدون توجه به آن که خب حالا کدام احمق حرف 

    درآوری با من فرند است و یا فرند مشترک دارد، چیزکی به نثر ساده از لالوی مغز بیرون

    کشیده و نوشته می‌شد.

    آن اتاقک پوسیده بالای خانه‌ی کُلنگی پدری، در انتهای راه‌پله‌هایی که بوی نوستالژیک

    فلز و نم دیوار می‌داد. خوب یادم است که ده سالگی‌های پسر مصادف شده بود 

    با سی و سالگی پدرش، دست حلقه کرده در گردن هم درست کنج پله‌ی ششم.

    کبوتر‌هایی که دل دلشان می‌زد به دل‌های هم، بیست و چندنفر هم دل که از 

    تماشای روابطشان حظ عالم را می‌بُردی قد تمام خط فاصله‌های بیست و ششم

    شهریور تا سی مهر.

    یک: 

    می‌دانستم تمام شب را بدون قهوه سر کرده است، با کتاب امانوئل اشمیت در دست

    و زیر سیگاری کنار دستش، چخماق فندک را بی مورد می‌چرخاند که صدای مامان 

    گربهه‌ی پررو در آمده، صدای موزیک به هوار رسیده و[ناگهان] شیشه‌ای شبیه یک 

    لیوان آب  یا همان زیر سیگاری شکسته‌ و شیر آب سرد حمام قرچ قرچ میان 

    انگشتانش چرخیده،بلند خندیده و ندانسته که چطور همیشه ناگهان اینطور می‌شود....

     

    دو/ جای خالی work at را پر نکرده بود، در واقع همه کاره‌ی هیچ کاره‌ بود.

    می‌خندید و وسط دندان قروچه کردن‌هایش می‌گفت: چه اهمیتی داره وقتی 

    همه می‌گن مطربیم؟!

    فشار که می‌آمد از هرجهت، می‌نوشت: خدا بزرگه [کاک‌و] . 

    سه نقطه هم تنگ حرف‌هایش می‌زد که بفهمم از همیشه دل‌گیر تر است.

    [یک وقت‌هایی که حرصم می‌گیرد، بغض می‌کنم و بلند می‌پُرسم:

     هنوز هم خدا بزرگه؟ و جز سکوت ممتد صدایی نمی‌شنوم ]


    سه/ آن‌وقت‌ها فیس بوک کنار گزینه‌ی لایکش، آیکونی با عنوان 

    ماچ به صورت پُر ریشت، هم داشت.

    می‌نوشتم: کوچه‌ی علی چپ کدام سمت است؟ 

    شیر می‌کرد روی نوشته‌ام که: علی چپ همینجا بساط کرده.


    چهار: حرف نزدنت عین خیانت بود، خیانت به خودت به او به اصالت وجود انسان.

    امار تمام مهمانی‌های آخر هفته‌ با آزاده دستم بود، آزاده زیبا بود، فهمیده بود

    دو برادر فوق فهمیده داشت که آن‌ها هم همه‌کاره و هیچ کاره بودند.

    می‌دانستم که سفر‌هایش تک‌نفره‌اند، یکهو مست یک چیزی می‌شود 

    پای پیاده می‌زند یک وری، تنهای تنهای تنها.

    [ مست بود، هرچه می‌رفتیم، ما را به جای دیگری می‌بُرد]


    پنج/ هرشالگردن برگردنش، روایت تلخی از دوست داشتن‌های از دست رفته بود.

    [شالگردنی که بافته بودم را هیچ‌وقت گردنش نینداخت،نخواست که بیندازد]


    شش/ حالا همه چیز تغییر کرده، خوی تُند سیگار کش قهار درونمان آرام گرفته.

    شیشه‌ای شکسته نمی‌شود، قهوه‌ای از لبه‌ی فلزی ظرف روی اجاق سر نمی‌رود.

    خدایی در این نزدیکی نیست، دنیا وارونه‌ی وارونه شده‌است....

    همه چیز در یک روز مرگی، خلسه وار فرو‌رفته.


    هفت/ مادرم از شنیدن صدای او ذوق می‌کند و من به این 

    فکر می‌کنم که صداها، فضای سرخوش پُر امید همان روز‌ها را می‌طلبند.

    روز‌هایی که کاج‌ها زیادی بلند بودند و زاغ‌های آسمان زیادی سیاه‌‌‌‌.

    تکنولوژی تا حد همان وایبر و واتس آپ کفایت می‌کرد،

    اینستاگرام با آن تصاویر در مرکز توجه آتش کشید به زندگی 

    کاهی فیس بوکی‌مان.


    +ترک زندگی علی عظیمی که همیشه شگفت‌زده‌م کرده، ریتم قوی،

    گند زدن به ریتم، بازگشت قهرمانانه.

    + استرس لعنتیی دارم برای همه چیز، برای امروز، برای امشب، برای فردا....

    +گور خودم‌ رو می‌کَنَّم...

    + عکس، پی‌ام نرگسی و باقی قضایا موجب ثبت این پست شد

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 19:08:32
      برچسب ها : بود، ,تمام ,کرده ,حالا

    و ت‍_____و!

    - چندسال اول‌ جوانی‌ام‌ را در پیِ خوشی‌های زندگی دویدم.

    از جان مایه دادم، پلاکارد «بلی! من دیوانه‌ام‌» را دور گردنم انداختم و با سرعت تمام

    طول زندگی‌ام را به آینده دویدم و به آدم‌هایی که در مسیر نفس‌نفس‌ زدن‌هایم 

    کارت ویزیت فلان روانشناس و روان‌پزشک‌ را توی دست‌هایم می‌انداختند، خندیدم.

    دیشب مادرم می‌پرسید: بعد از آن همه تخریب‌های احمقانه، لذت دنیا را چشیدی؟

    سکوت کردم، به خودم آمدم و دیدم که مسیر تمام لذت‌های دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی 

    کوچکم به تو ختم شده‌اند‌


    #شرم آور‌نیست؟





     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 19:08:32
      برچسب ها :

    خانه

    مرد در فضای امن خانه‌اش، نفس عمیقی لا به لای عطر لباس‌های خیس صابون خورده می‌کشد 

    و بعد با بازدمی تمام آشوب‌های چندساله‌ را بیرون می‌دهد، آن‌وقت لبخندی پهن لب‌هایش 

    می‌شود و من به این فکر می‌کنم که همیشه برای دلتنگ شدن باید از خانه‌ات کیلومتر‌ها 

    تا جهان را گریخته باشی....

     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 19:08:32
      برچسب ها :

    چندتا کامنت جالب اخیر، با عرض پوزش از همه رفقام

    شماره یک/ از طریقه‌ی صحبت کردنت و نوع دیدی که به مقوله‌ی آزادی بیان داری واقعا 

    مشخصه که چقدر نسبت به امام سوم شیعیان و پیامی که در پی واقعه‌ی کربلا سعی کرد

    حالی مردمان دوره‌ی خودش بکنه، اعتقاد و ارادت داری. آدم از داشتن چنین مخاطب‌های

    معتقدی به خودش می‌باله

    شماره‌ی دوم/ درمورد تعریف و تمجید نهایت لطفت رو می‌رسونه، اما صرفا یک پیشنهاد!

    موقع خوندن وبم یادت باشه که همیشه از قبلش چند قاشق کافور مصرف کنی، برای خودت 

    می‌گم، راست می‌کنی بعدش شق درد می‌شه بیا و درستش کن.

    اگر فیلترشکن داری من سایت www.xvideos.com رو پیشنهاد می‌دم

    خیلی کارآمد تر از دست و پایِ من که از قضا نشون‌دهنده‌ی اضافه وزنمم

    هست جواب می‌ده.

    شماره سه/ اصولا کامنت داشتن یا نداشتن برای من مهم نبوده، ضمن اینکه

    علاقه‌ای با همصحبتیی که راهش سمت ترکستان ندارم.


    و در آخر رضا چندوقت قبل ازم خصوصی خواست که با آدرس جیمیلش

    باهاش چت کنم و خب من نه وقت این کارها رو دارم، نه علاقشو و نه حتی

    سنم سنی که بخوام نیاز‌هامو پشت سیستم رفع کنم آدرس ایمیلش رو عمومی

    می‌کنم...آم...شاید کسی خواست باهاش چت کنه، اینطوری کمکی هم به 

    رضا کردم 


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 10:30:14
      برچسب ها : داری


    ارضا شد، گریخت

    توی اتوبوس روی آخرین صندلی چسبیده به قسمت مردانه نشسته بودم و برای گندم 

    از مزایای آزاد شدن سکس می‌نوشتم، دیدم یک دستی از روی یک لایه لباس ضخیم،

    یک عدد مانتو به ضخامت فرم‌های رسمی و اداری و یک عدد سوئشرت مشغول لمس کردن 

    پهلوم هست :| 


    + آقایون شبه متجاوز، توهین مسلمید به متجاوزگرا، از روی چندمتر پارچه آخه؟

    من بودم به کمتر از لمس کردن پَسِ لخت گردن رضایت نمیدادم


     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 10:30:14
      برچسب ها :

    من رام شدم، او زیر بار سرپرستی دلم نرفت!

    از آنجایی که همیشه عشق یک پالس مثبت دونفره را شامل نمی‌شود و آدمی گاهی 

    ابلهانه زیر بار کاریزما و رفتار کاملا اجتماعی یک نفر که قصدش تنها تعامل است 

    و بس، ناخواسته باردارِ رام‌ شدگیِ عجیبی می‌شود، می‌توان گفت که حالا خود

    اگزوپری هم کمابیش قبول دارد که یک جای کارِ  اهلی شدن و از پس آن، مسئله‌ی

    مسئول بودن رام‌کننده، می‌لَنگَد.




     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 10:30:14
      برچسب ها :

    تو فکر یک سقفم....

    مسخره‌تر از بی‌جا و مکان بودنم زیر سقف خونه‌ای که توش رشد کردم،

    این که کولیی بی‌جا و مکانی مثل من وقتی از تشنج‌های هردقیقه‌ای وسط 

    نوشتن و فکر کردن جوش بیاره، پیش خودش قسم بخوره که یه روز پا می‌ذاره 

    زیر تمام بایدها و بره به هرناکجا.



     منبع : monday-crazy-b - monday-crazy-b
    پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 10:30:14
      برچسب ها :
    مکان تبلیغات شما
    تبلیغات
    مطالب تصادفی
    آخرین جستجوها